تبليغاتX
· ▪•●●●ورود به شـــــرط بلوغ ღ♥ღ ㋡

· ▪•●●●ورود به شـــــرط بلوغ ღ♥ღ ㋡

مطالب جالب

انواع خر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:30  توسط oxinad  | 

موضوع انشاء : خارجی ها

مادرم همیشه می‌گوید "این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند"
البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد.
خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.

تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد.
او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"

مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد...
البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است،
بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند.

همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلان ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم.

تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. 

در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند.
اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده،
اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم.
شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم.
اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند،
حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند
یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من!!!

کپی باذکر منبع(چاپ شده در نشریه طنز بوق -سیاه نور-)

www.boooogh.mihanblog.com

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:46  توسط oxinad  | 

نتایج اخلاقی سریال یوسف و زلیخا

اکنون که به لطف جیب شما عزیزان و مرحمت ها و بخشش های رئیس محترم جمهور و تنی چند از نمایندگان مجلس از جیب مبارک پدرشان ، سریالی بدیع ، زیبا ، حرفه ای و آموزنده تهیه گردیده است ، از شما دوستان تقاضا می گردد به جای جک در آوردن ، هیزبازی و دنبال کردن رابطه عشقی یوسف و زلیخا به نکات اصلی این

سریال که فرج الله عزیز این همه زور زده تا به شما بفهماند ، توجه فرمایید :

1- یکتا پرستان انسانهای بسیار مهربان، خوش قلب و خوبی هستند.
2- کاهنان معبد آمون و کلن غیر یکتا پرستان انسانهایی خنگ ، دست و پا چلفتی و احمقند.
3- بت ها موجوداتی بی عرضه هستند که هیچ کاری نمی توانند بکنند ولی خدا خیلی کار می تواند بکند.
4- کسانی که بت ها را می پرستند همگی بدون استثنا آخر کار بدبخت و بیچاره می شوند و یکتا پرستان خوش و خرم زندگی می کنند.
5- مخالفان یکتا پرستی همگی انسانهای دزد و شارلاتان و پدرسوخته اند و موافقان یکتا پرستی همگی زحمت کش و مظلوم و معصوم.
6- آدمهای خوب همگی ریش دارند و آدمهای بد همگی ریش و سبیلشان را می زنند.
7- یوسف چون خداپرست است، بسیار محبوب است ، بسیار باهوش است ، تمام حرفهایش درست از آب در می آید، همه او را دوست دارند ، بسیار آرام و متین است ، خوش قیافه است ، صدای دلنشینی دارد ، تمام کارهایش درست است.
8- زلیخا چون بت پرست بوده ، زشت می شود ، کور می شود ، گدا میشود ، بدبخت میشود.
9- افراد قبل از یکتاپرستی همواره در اضطراب ، خشم و عصبانیتند و بعد از گرایش به خداپرستی بسیار آرام ، متین و مهربان می شوند.
10- کسانی که حرف پیامبر را گوش نکنند به گرسنگی و بدبختی و قحطی دچار شده و کسانی که حرف های او را باور می کنند به آسایش می رسند.

با عنایت به اینکه شش میلیارد ناقابل صرف ساخت این فیلم ارزنده و گرانبها شده و هنوز عده کثیری در نخ رنگ چشم یوسف می باشند ، ذکر موارد بالا ضروری به نظر می رسید. از کلیه عزیزان تقاضا دارد که ده بار از روی موارد بالا نوشته و روزی سه بار با صدای بلند موارد فوق را تکرار نمایند. باشد که تاثیر کند .


منتظر نظرات شما

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:10  توسط oxinad  | 

وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنید

مردی با اسلحه وارد یك بانك شد و تقاضای پول كرد
وقتی پولهارا دریافت كرد رو به یكی از مشتریان بانك كرد و پرسید : آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
او مجددا رو به زوجی كرد كه نزدیك او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید كه من از این بانك دزدی كنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
نكته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده كنید
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 13:59  توسط oxinad  | 

ولنتاین بدرقم طنز + خواندنی

پرده اول :ساعت 16:00،خیابون

 ببخشید خانوم پا میدی واسه معلول می خوام.عروس ننم میشی؟میتونم شماره بدم پاره کنی؟!!!میخوام سایه سرت شم.می خوام مرد خونت شم.طلبت شدم می خوام باهات دوست شم.شماره کفشتم بدی زنگ میزنم...راستی شماره عینک من میدونی چنده؟...ا...چرا جواب نمیدی؟(نگاه عاقل اندر سفیه دختر)>>>>>

 پرده دوم :ساعت 16:30، ایستگاه اتوبوس

  می تونم یه ذره وقتتون رو بگیرم؟به خدا قصد خیر دارم –

- خواهش میکنم مزاحم نشید من نامزد دارم

- خوب من حاضرم با نامزد شما دوئل کنم.انتخاب اسلحه هم به عهده اون!(دختر به زور جولوی خنده اش را میگیرد)

- ببین پسر خوب من جای مامان تو ام.

-  خوب من خیلی دوست دارم یه مامان خوب مثل شما داشته باشم تا شبا واسم قصه بگه,لالایی بگه

- لطفاً مزاحم نشید پلیس صدا میکنم ها

- خب بهتر همین جا عقدمون میکنن.

- تو چقدر پر رویی بچه!

- من شماره ام رو میدم شما اگر دوست داشتید زنگ بزنید.

- باشه ولی قول نمی دم ها

- عیبی نداره زنگ نزن

 پرده سوم :یه روز بعد از ظهر ,پارک

 - بیبین آقا مسعود تا حالا دوست پسر نداشتم چون خوشم نمیاد مثل این بچه مچه ها که تا صبح میشینن پای تلفن و تلفن بازی و از این صحبتا

- خب من هم تا حالا دوست دختر نداشتم.....من هم از این بچه بازیا بدم میاد 

 پرده چهارم: نصفه شب پای تلفن

 - ببین مسعود جون نگاه من به زندگی این جوریه که....

.- اتفاقاً عزیز دلم ,مای دارلینگ,هانی,سوییتی نظر منم اینه که...

 پرده پنجم:

یک شب گرم و تب آلود بوی علف,حس خسته یک ملافه پیچیده,عطر ممنوع یک رویا,صدای (...) و عشق و دیگر هیچ (...) در این قسمت باید کمی بی پرده سخن گفت!

پرده ششم:روز ولنتاین,کافی شاپ

- من دیگه خسته شدم.امروز یه روز عاشقانه اس ,سرشار از عشق و صفا ,ولی انگار تو منو ... دوست نداری!

- چرا دوستت دارم ولی شرایطم طوری نیست که برات وقت بذارم.من دوستای دیگه ای هم دارم که باید بشون برسم

- خوب منم همینطورم.منم وقت ندارم.ولی این دلیل نمیشه که از عشق صحبت نکنی

- عشق مال بچه هاست.ما دیگه بزرگ شدیم باید واقع بینانه نگاه کنیم.

- گفتم که ....دیگه منو دوست نداری....

- چرا عزیزم دوستت دارم.امشب زنگ بزن به بابابت بگو میری خونه دوستت شب هم بر نمیگردی...

-باشه!

پرده هفتم: فردای روز ولنتاین خونه پسره!

- بی شعور!پدر سگ!(...)(...)تو من رو با اون خواهر (...)ات اشتباه گرفتی...پونزده تا سر جمع کردی تو خونه که چی بشه؟

- تو هم که بدت نیومد!تازه اینا دوستای منن...غریبه نیستن!

- خفه شو بی غیرت!من عشق تو بودم.روز ولنتاین واست عروسک خر گریان خریدم

- چه ربطی داره منم برات شکلات قلبی خریده بودم.

- شکلات قلبی بخوره تو سرت!تو اصلاً معنی عشق رو نمی فهمی!حیف اون کارت پستالی که خریده بودم.

-عشق همینه که دیدی.راستی اون روز روم نشد بت بگم کارت پستالت خیلی بی ریخته.حالا فکر کردی خیلی لعبتی با اون هیکل بی ریختت...

پرده هشتم:بعد از ظهر فردای ولنتاین.لوکیشن قبلی

 آخه مرتیکه بی شعور تو می میردی 5 دقیقه دیگه تو کمد دووم میوردی؟

به من چه مسعود جون حمید هولم داد!

حمید آبروی منو بردی.دافیه پرید!ار همون سوراخ کلید نگاه میکردید...!بیا!اینم از رفقای ما....

پرده نهم:ساعت 16.00 پراید

 خانوم پا میدی.......

 نتیجه گیری:ولنتاین خوبه

متاسفانه جامعه ما این مدلی شده خدا بخیر بگذرونه.........

لطفا با نظرات خوب خودتون مرا در بهتر کردن این وب یاری نمائید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 12:12  توسط oxinad  | 

مشکل شناسایی چهار قلوها

4 قلووووووووووو
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:13  توسط oxinad  | 

عشق من ! (حتما ادامه مطلب را ببین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:15  توسط oxinad  | 

خنده دار ترین وصیت نامه ایران

taboot.jpg

بسم الله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
اینجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصیت می‌کنم:
کفن و دفن
ماده ۱ - پیکرم با رعایت تمامی شعائر مذهبی به خاک سپرده شود. نماز میت اقامه شود و از عر زدن بالای کفن باز شده‌ام دریغ نشود. از این کارهایی که توی قبر می‌کنند اعم از شانه تکان دادن و به پهلو خواباندن و ورد خواندن توی گوش کلهم انجام شود.
ماده ۲ - مراسم سوم و هفتم و چهلم و سال و الخ با رعایت تمام جزئیات و دعوت از یک چپ فسیل ارزان قیمت جهت سخنرانی در وصف خدمات من به کارگران، در مسجد برگزار شود.
تبصره یک: از این مسجدهایی که مراسم را با میز و صندلی برگزار می‌کنند نباشد. قشنگ هیاتی کنار هم بنشینند و چای و خرمایشان را بخورند.
تبصره دو: برای سخنرانی دکتر ف.ر را پیشنهاد می کنم.
ماده ۳ - شام و نهار مراسم ها بنا به صلاحدید پدرم باشد. اصراری ندارم.
تبصره یک: اگر تصمیم به غذا دادن گرفته شد مرغ نباشد که یکی سینه بخواهد و یکی ران و خلاصه پسرها با این حرفها وسط مراسم عزای من خودشان را خراب کنند و کرکر بخندند. کباب کوبیده بدهید و عزیز مراقب باشد دخترها هره کره نکنند.
تبصره دو: سهم بچه‌ها را کامل بدهید.
ماده ۴ - من را در امامزاده ج دفن کنید. اگر امامزاده ج جا نداشت هر جا غیر از بهشت زهرا. با این قبرهای سری دوزی شده بهشت زهرا که شبیه کارخانه تدفین است و مرده ها شبیه مواد خام تولیدش هستند حال نمی کنم.
ماده ۵ - واضح است که مواد بالا تماما جهت جلب رضایت خاطر والدینم است. آنها می‌توانند در هر کدام از این مواد دخل و تصرف کنند.
تبصره یک: اگر آنها آنقدر از خودگذشته بودند که عمیقا دلشان بخواهد بنا به اعتقاد من با جنازه‌ام رفتار کنند عرض می کنم که اصولا اهمیتی ندارد. می‌توانند هربلایی سر جنازه‌ام بیاورند جز اینکه مثل قرتی‌ها بسوزانندش.
تبصره دو: بد نیست به گزینه اهدا به باغ وحش پارک ارم جهت سیر کردن شیرهای گرسنه هم فکر شود.
ماده ۶ - اگر «م» در تمامی مراسم‌ها در صف مقدم نبود تبصره یک ماده 7 و همچنین ماده 10 اجرا نشوند.
ارث
ماده ۷ - تمام چیز مثقال اموالم در اولین فرصت فروخته شود و به مصرف مسافرت و خوش‌گذرانی والدینم برسد. در واقع من در تمام این سالها فقط به این دلیل مستقل نشدم که شرایط عیاشی در خانه پدری مهیا بود و با توجه به اینکه می دانم کارهای من با اعتقادات والدینم نمی خواند از طریق این ارث می خواهم عامدا «ندید گرفتنشان» را جبران کنم.
تبصره یک: اگر والدینم مکه، کربلا، نجف و کلا مکان‌های مذهبی را برای خوشگذرانی انتخاب کردند بدون سئوال و جواب و گوش دادن به توجیهاتشان پس گرفته و به «م» برسد تا او عیاشی کند.
تبصره دو: اگر او هم ور حاج جبارش ورم کرد و خواست سرمایه‌گذاری کند سهمم به مصرف گربه‌های بی خانمان شهر تهران برسد. (منظور این است که با اموال من سرمایه‌گذاری دنیوی و اخروی نشود. فی‌المجلس در راه عیش و نوش به جریان بیافتد.)
تبصره سه: «م» خباثت را کنار بگذارد و به جای فراهم کردن شرایط اجرای تبصره اول به پدرم یاد بدهد که عیاشی فقط کباب باد زدن توی باغ نیست. می تواند تا قبل از عملی شدن پیش برود و در صورت نیاز او را با آق رضا کرجی آشنا کند.
ماده ۸ - عینکم به خانم «س» برسد که در زمان زنده بودنم دهنم را زد بسکه پرسید چند خریدی و از کجا و آیا قسطی هم می‌شود.
تبصره: در صورتی که عرضه نداشت آقای «ع» ساده دل را برای ازدواج متقاعد کند بهتر است برود بمیرد، مثل حالای من. عینکم هم به همان مصرفی که در تبصره دوم ماده  ۷ آمده برسد.
ماده ۹ - کتابخانه‌ام به همسر آقای «الف-م» برسد که رندانه عاشق تیر و تخته‌اش شد بی‌آنکه به کتابهایم توجهی نشان بدهد و حتی گفت «چه چیزهایی می‌شود توش چید» و وقتی من گفتم کریستال؟ چشم‌هایش برق زدند.
ماده ۱۰ - کتاب‌ها، فیلم‌ها و تمامی وسایل اتاقم به «م» برسد. به این شروط:
بند یک: پس از مرگم او اولین نفری باشد که وارد اتاقم بشود و تمام گوشه موشه‌ها را خوب نگاه کند که گندی به جا نگذاشته باشم.
بند دو: چون هیچ ضمانتی وجود ندارد مراما قول بدهد که حافظه کامپیوترم را بپکاند یا لااقل فایل‌های عکس بندگان خدا را پاک کند. هر چند می‌دانم آخر سر کمپلت می‌فروشد به یک نوجوان حـ.شری.
بند سه: لوازم بهداشتی که توی جعبه‌‌ای در کمدم قرار دارد را یا به مصرف برساند و یا به هر ترتیب از آن خانه دور کند.
بند چهار: نرود توی مایه‌های «رفیق از دست داده» تا از مرگ من نردبانی بسازد برای تور کردم مادام خ. در این صورت مش قل و زمبه است.
بند پنج: سیم کارتم را بفروشد و با پولش یک حال مختصری به آقای «م-موتورساز» بدهد که زندگی را برای جفتمان هدف‌دار کرد.
بند شش: بی‌خیال سهمش از این دوربینه بشود و آن را یک جوری برساند به  بیچاره‌هایی که جلوی در سینما زار می‌زنند و فکر می‌کنند تنها دلیل فیلم نساختن‌شان نداشتن امکانات است. مخصوصا برای خنده برساند به دست اینهایی که قصد دارند یک فیلم عرفانی مدرن بسازند. اینهایی که در ادبیات بیضایی را میپرستند و مونولوگ آخر گرگدن‌ یونسکو را حفظ کرده‌اند. خودش می‌داند.
ماده ۱۱ - سطل فلزی فیلتر سیگارهایم به مادرم برسد بسکه تا دو روز خانه نبودم برش داشت و تغییر کاربری داد.
ماده ۱۲ - فندک‌های رومیزی درشکه‌ای، شیری، اسبی و سماوری را که الف در سفرهای مختلف برایم سوقاتی آورد به اضافه تمام جاسیگاری‌هایم به آقای «م-شیرازی» برسد. به پاس یک عمر کام سنگین گرفتن از وینستون قرمز.
باقیات الصالحات
ماده ۱۳ - هر چند می‌دانم تا هفت هشت نسل بعد از من کتاب‌هایم به درد هیچ کدام از اعضای آن خانواده نمی‌خورد اما مثل آقای صفار درباره اثرات مخرب این کتاب‌ها هشدار میدهم و توصیه می‌کنم اگر به هر دلیلی ماده ۱۰ اجرا نشد کتاب‌ها را یکجا به بزخرهای میدان انقلاب بفروشید. درباره تبعات عدم اجرای این بند همینقدر عرض کنم که بچه اصولا حالیش نیست. فکر می‌کند هرچیزی را که بشود خواند باید خواند. مثلا من به طور اتفاقی فارسی خواندن را با «داستان راستان» علامه شهید دکتر و الخ مرتضی مطهری شروع کردم و کار به جایی رسید که در طول زندگی پرخیر و برکتم دهن تک تک‌تان را آسفالت نمودم. حالا فرض کنید بچه‌ای خواندن را با کافکای دایی جون مرحوم شروع کند. خودتان تهش را حدس بزنید.
ماده ۱۴ - برای نسل‌های بعدی مخصوصا بچه‌های احتمالی خواهرهایم از چاخان درباره شخصیت علمی-ادبی-فرهنگی-هنری دایی جون مرحوم کم نگذارید. یک طوری پروپاگاندا کنید که بچه خیال برش دارد «ببینی چی بوده». برای روحیه‌شان خوب است. در مورد ما که جواب داد.
تبصره: روزنامه‌های ۱۷-۱۸ سالگی‌ام را به گمانم مادرم قایم کرده. برای آنکه بچه به محض آنکه به سن عقل رسید متوجه تبلیغات نشود بهتر است معدوم شوند و کلا اسمم را هم بهشان کج و کوج بگویید چون می‌توانند با یک سرچ ساده در گوگل کل زندگی‌ام را بخوانند و آنوقت دستتان رو می شود. بهتر است یک چیزهای کلی در مورد اینکه فلانی چه قله هایی را فتح کرد و خلاصه ابر مردی بود بگویید و وارد جزئیات نشوید.
ماده 15 - اگر بعد از مرگم زنی ادعا کرد از من بچه ای دارد به فرزندی قبولش کنید. چون اولا زندگی جنسی بی نظمی داشتم و اصلا بعید نیست راست گفته باشد. دوما. بگیریم صدی نود دروغ می گوید. خب. مگر من نباید نسلتان را ادامه می دادم؟ ایناهش!
تبصره: اگر بچه دختر بود بگویید فلانی مشکلاتی داشته که اساسا بچه دار نمی شده. مدارک پزشکی اش را هم اگر دادگاه خواست می سپارم آقای دکتر ه جور کند.
خیرات
ماده 16 - چند سال پیش در یکی از این شهرهای جنوبی برای کاری رفته بودم. پرواز برگشتم ساعت شش بود و من از هفت صبح تا چهار بعدازظهر توی شهر سگدو زده می زدم و تازه کارم تمام شده بود. فقط هزارتومن پول توی جیبم بود که باید کرایه ماشین میدادم تا فرودگاه و کارت بانک و تنخواه اداره ای که برایش به سفر آمده بودم را هم توی کیفم جاگذاشته بودم. خلاصه گرسنه بودم و نفهمیدم چطور شد که یکهو دیدم یک سینی پر از نان و پنیر و خرمای ساندیچی جلویم ظاهر شد. به طرز خطرناکی چسبید آنچنان که کم مانده بود شهادتین را بگویم و به راه راست بازگردم و بروم آن دنیا و شفاعت مرحومی که برایش خیرات داده بودند را بکنم. از همین چیزها خیرات کنید.
حق الناس
ماده 17 -  قرضی ندارم و طلبم هم از بیچاره هایی است که شرم می کنید وصولش کنید. کلا بی خیال.
ماده 18 - در زندگی یک مورد ازاله بکارت داشتم که گاهی اوقات روی وجدانم است. هرچند قضیه زیاد جدی نیست و اصلا حالا که خوب فکر می کنم به این نتیجه می رسم که بهم تجاوز شده ولی محض محکم کاری «م» یک حلال بودی بطلبد. حلال هم نکرد به درک. دایورت کند به چیز جنازه ام. تازه به گمانم طرف می خواست برود بازیگر بشود. «م» می تواند به عنوان وارث من یک سهمی از قراردادهای احتمالی اش را هم بگیرد چون راهش را برای رسیدن به هدف هموار کردم.

نظريادتون نره

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:31  توسط oxinad  | 

قبل از ازدواج و بعد از آن ... (طنز)

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آیا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

  بعد از ازدواج :

 متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:33  توسط oxinad  | 

این تصویرو هرکی دیده قاطی کرده!(ادامه مطلب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:3  توسط oxinad  | 

بلوتوثت را روشن كن

لطفابراي ديدن اين كاريكاتور بسيار خنده دار بر روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:46  توسط oxinad  | 

نامه مادر غضنفر (طنز)

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .

 
این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

 آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

 گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم

 پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

 

 

 

 ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.


دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.

 اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

 راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.

گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.

 این نامه ای هست که واسه دختره نوشته


تازگیا خیلی باهات حال میکنم .... راستیاتش یه جورایی میخوامت ...


خداییش از همشون با مرام تری ...


حداقلش اینه که جواب سلاممونو میدی ... کلاس نمیزاری واسمون !

امشبم مثل هر شب تو فقط آنلاینی ...

کره خر تو مگه کار و زندگی نداری که همش آنلاینی ؟

میدونی چیه من تو کف اون سرعت تایپتم ... ایول داری به مولا ...

ولی یوخده بی احساسی ... ! دیشب کلی برات قلب فرستادم ... ولی جواب ندادی ...

افغانی که لقت نمیکنیم !


امشب میخوام مختو بزنم .... میخوام مادر بچه هام شی !


اگه زید داری بگو ... با من روراس باش آبجی ... نرفست مارو دوونبال نخود سیا ...

بد جوری مارو گذاشتی تو خماری ... ولی میدونم که دلت با منه ...

اگه دلت با من نبود که هرشب بهم نمیگفتی :


Hi ghazanfar_ kocheke, I am an automated robot and I''m here to help you get familar with Yahoo! Messenger. Type some text in the window below and click ''SEND'' to talk to me

همین دیگه ..خبر جدیدی نیست

قربانت..مادرت.

راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:12  توسط oxinad  | 

شعار دولت(بدون شرح)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:7  توسط oxinad  | 

سوتي هاي تازه

دانشگاه آزاد

دانشگاه آزاد

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:29  توسط oxinad  | 

هرچند كه كردان از آكسفورد مدرك نداشت اما به ديكشنري آكسفورد اضافه شد!

هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد،اما واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد  

-          Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]

 (1): To get Ph.D without having B.Sc.
 (2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

  -          Kordanification( n.)  

(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford )

(2): The relationship between happiness and telling a big lie.

(3): A method in order to gain Self confidence.

  -          Kordanism(n. )  

(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)

(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

  -          Kordanic(adj. )  

 (1): Happy
 (2): Self Confident
 (3): Relaxed

  -          Kordanicly(adv. )  

 (1): In a Kordanic manner.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:4  توسط oxinad  | 

تصویر:از تولد تا مرگ یک دختر(خیلی جالبه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:23  توسط oxinad  | 

۞ اقدام وزارت ارشاد در مقابله با یاهو میسنجر برای خواهران۞ (طنـــــــــز)

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود. 

ct8r8fgui7wx1oqyug6x.jpg

براي مشاهد بر روي ادامه مطلب كليك فرمائيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:18  توسط oxinad  | 

علت قطعی برق

بالاخره علت اصلی قطعی برق در سراسر کشور عزیزمان ایـــران معلوم شد !
البته خیلی کار سختی بود مهندسان کشور کلی زحمت کشیدند و مشکل رو فهمیــدند ...

به نظر کابل های برق کمی بازیشون گرفته بود همین
لطفا تا بارگذاری کامل تصویر صبر کنید...

                        power

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:34  توسط oxinad  | 

گیر دادن گشت ارشاد به یک دختر 18+

گیر دادن گشت ارشاد به یک دختر که خیلی جالبه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:56  توسط oxinad  | 

بانک داری الکترونیک و نوین

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:58  توسط oxinad  | 

فروشگاه خرید شوهر و همسر

فروشگاه جدیدی به ابتکار شروع به فروش شوهر کرد. در ورودی فروشگاه دستورالعمل خرید نوشته شده بود؛

شما فقط یکبار می توانید از این فروشگاه خرید کنید! فروشگاه دارای ۶ طبقه بوده و بهای محصولات با بالارفتن طبقه بالا می رود. شما می توانید هر چیزی را در طبقه ای که در آن حضور دارید انتخاب کنید و همچنین قادرید به طبقه بعدی بروید ولی دیگر نمی توانید به طبقه قبلی بازگردید مگر اینکه بخواهید فروشگاه را ترک کنید!

خانم های زیادی برای انتخاب شوهر مورد نظر خود به فروشگاه هجوم آوردند.

دختری جهت خرید به فروشگاه آمده بود. به طبقه اول رفت.
در طبقه اول نوشته بود؛
طبقه اول - آقایان این طبقه دارای شغل هستند.

در طبقه دوم نوشته بود؛
طبقه دوم - آقایان این طبقه دارای شغل بوده و عاشق بچه ها هستند.

در طبقه سوم نوشته بود؛
طبقه سوم - آقایان این طبقه دارای شغل اند، عاشق بچه ها بوده و خیلی خوش قیافه اند.

بعد از خواندن ویژگی آقایان طبقه سوم دختر با خودش گفت؛ چه خوب! اما بعد از مدتی تأمل احساس کرد که باید ادامه دهد.

به طبقه چهارم رفت و در آن طبقه نوشته شده بود؛
طبقه چهارم - آقایان این طبقه دارای شغل بوده، عاشق بچه ها هستند و خوش قیافه اند و در کارهای خانه کمک می کنند.

دختر از روی تعجب فریاد زد؛ خیلی خوبه! من بسختی می تونم همچنین فردی رو پیدا کنم.

ولی همچنان به رفتن ادامه داد و در طبقه پنجم نوشته شده بود؛
طبقه پنجم - آقایان این طبقه دارای شغل بوده، عاشق بچه ها هستند و خوش قیافه اند و در کارهای خانه کمک و دارای احساسات رومانتیک می باشند.

دختر خواست که انتخاب خود را در این طبقه انجام دهد ولی چیزی در درونش او را به طبقه ششم برد؛
طبقه ششم - شما ۳۱,۴۵۶,۰۱۲ نفری هستید که از این طبقه بازدید کرده اید. آقایی جهت فروش در این طبقه موجود نیست. این طبقه فقط برای اثبات خواست سیری ناپذیری خانم ها دائر شده است.

در روبروی فروشگاه نیز، فروشگاه دیگری برای فروش همسر دائر شده بود.

در طبقه اول نوشته شده بود؛ خانم های عاشق همسر خود
طبقه دوم- خانم های عاشق همسر خود و پول دار
طبقه سوم - کسی تا بحال از این طبقه بازدید نکرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:52  توسط oxinad  | 

مديــــــــر سايت ياهو يك ايراني شد(طنز)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:18  توسط oxinad  | 

اگه دختر ها بیاند داخل استادیوم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:38  توسط oxinad  | 

تکذیب آگهی فوت!(طنز)

یک آگهی جالب: ما هنوز نمرده ایم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:53  توسط oxinad  | 

دهقان فناكار

دهقان فناكار
 
یكی بود یكی نبود. یكی از روزهای گرم تیرماه بود. یك دهقان فداكاری بود كه ریزاحمد نام داشت و خیلی به شدت احساس فداكارآلودگی می‌كرد و تصمیم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبی را بزند. یكی از همان شب‌های تیرماه كه ریزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمی‌گشت و در حال خواندن یك ترانه‌ی محلی گرمساری روی ریل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون می‌اومد یا نمی‌اومد. به من و شما مربوط نیست قصه را بچسبید و درس‌تان را بخوانید) بله اون شب كه بارون ‌اومد... یارم لب بون اومد... نه این مربوط به درس نبود. حواس نمی‌گذارید برای آدم. بله اون شب كه بارون می‌اومد ریزاحمد روی ریل قطار داشت می‌رفت كه دید كوه ریزش كرده و سنگ‌های بزرگ‌ناكی افتاده‌اند روی ریل به چه درشت‌جاتی.

ریزاحمد پیش خود فكر كرد: یاپیغمبر! الان قطار می‌آید و همه‌ی مسافرها خاكشیر می‌شوند و آبرویمان پیش بین‌الملل و سرخه صلیب می‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاح‌آلات و بارش پر از ماشین اصلاح بود كه برای زدن پشم و پیله‌ به كار می‌رفت.

ریزاحمد كه دید كوه ریزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقایقی رفتن به عوالم روحانی و مدیتیشن ای‌كیوسانی، فكر بكر و منطقی خوبی به كله‌اش رسید و تصمیم گرفت برای این كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! این كه چطور این فكر بكر به مخ احمدك ما رسید به شما مربوط نیست، درس‌تان را بخوانید.

بله ریزاحمد با این فكر چند دینامیت از جیبش در آورد و آن را به ریل قطار بست. همین كه قطار نزدیك شد ریزاحمد دینامیت‌ها را روشن كرد. (البته برای دماغ‌سوخته كردن مستندسازان فضول او به دلیل بارندگی به جای كبریت از فندك المنتی استفاده كرد). بعد از چند ثانیه دینامیت‌ها گرومپی منفجر شدند و قطار با صدای وحشت‌انگیزناكی از ریل خارج شد و سر و كله‌ی مسافران و لوكوموتیوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ی همه‌شان را درآورد. لوكوموتیوران زخمی و عصبانی از قطار چپ شده خودش را كشید بیرون و به قصد كشت دنبال ریزاحمد گذاشت. ریزاحمد بی‌گناه و معصوم هم كه دید هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كی بدو. لوكوموتیوران هم پشت سرش با مشت‌های گره كرده و فحش‌های هجده سال به بالا و كمر به پایین همچنان می‌دوید تا رسیدند به نقطه و محل ریزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتیوران خشكش زد.

لوكوموتیوران كه دید كوه ریزش كرده و فهمید ریز احمد چه فداكاری بزرگی كرده اشك در چشم‌هایش جمع شد. ریزاحمد را بغل كرد و های های شروع كرد به گریستن. بقیه مسافران و خبرنگاران بین‌المللی و روسای ایستگاه‌های قطار هم با فهمیدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ی ملودرام هندی‌ناك و بالیوودآسایی به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در می‌آورد. عكاسان كلیك كلیك عكس می‌گرفتند و بقیه در دستمال‌شان فین می‌كردند و تولید آب دماغ در آن سال از همین جا فراوان شد.

به زودی عكس ریزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌های دبستانی و دانشگاهی و روی جلد مجله تایم زدند و تفاسیر متعددی از روش‌ فداكارانه ریزاحمد و ذكاوت او در دنیا انجام شد. حادثه‌ی آن شب فراموش ناشدنی به عنوان درس عبرت و الگویی برای فرزندان خاك عالم شد.

هنوز كنار ریل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ی زنگ‌زده‌ای وجود دارد كه به عنوان یادبود عكس ریزاحمد فداكار را در حالی كه نیش‌اش تا بناگوش باز است روی آن زده‌اند و زیر آن نوشته: ما اینیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:49  توسط oxinad  | 

دو عكس از جرج بوش در حال رقص سنگالی

100808-0814-1.jpg

100808-0814-2.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:14  توسط oxinad  | 

وقتی که خود عکاسان سوژه میشن !

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:28  توسط oxinad  | 

ازدواج موقت!(تصویر)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:28  توسط oxinad  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:25  توسط oxinad  | 

دنیای بدون مهندسین :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 13:23  توسط oxinad  | 

انواع جنسیت: خانم - آقا - عمومی و...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:27  توسط oxinad  | 

خودش توضیح داره. ولی استیل خوابیدنش جدیده

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:23  توسط oxinad  | 

دیوار دفاعی فوتبالیست های ایران (البته از نوع مونث)

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:22  توسط oxinad  | 

این آخره عدالته که تونسته بین همسراش رعایت کنه

اتفاق هایی که فقط تو ایران می افته!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:4  توسط oxinad  | 

المپیک حیوانات

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:2  توسط oxinad  | 

ماجرای زیبای رضاخان ( حتما بخون )

رضا خان برو بالاتر…

میگن رضاخان شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی میکرده!

یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره، رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره!
راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه:
- سربازی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سروانی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرگردی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
نظامی میگه بزن قدش !
( درجات نظامی زمان رضاخان نمیدونم )
نظامی هم بعد از سوال و جواب رضاخان شروع میکنه به سوال کردن …
- سربازی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- گروهبانی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سروانی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سرگردی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سرهنگی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- تیمساری ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- ارتشبدی ؟
رضاخان : برو بالاتر …
- رضاخانی ؟
رضاخان : بزن قدش !
نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضاخان می پرسه …
- ترسیدی ؟
نظامی : برو بالاتر …
- ادرار کردی ؟ ( ببخشید البته )
نظامی : برو بالاتر …
- ر….ی ؟
نظامی : بزن قدش !
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:22  توسط oxinad  | 

خدایا نماز مادرم رو قبول کن !!!


خدایا نماز مادرم رو قبول کن

خدایا، نماز مامانمو قبول كن!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:19  توسط oxinad  | 

بولینگ در روستا

http://i38.tinypic.com/a2tdts.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:56  توسط oxinad  | 

شکلک های مسنجر ( حتما ببین _ طنز )


24.gif
14.gif14.gif14.gif14.gif
05.gif05.gif05.gif05.gif05.gif05.gif05.gif
03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif03.gif
 
شكلك های مسنجر از دیدگاه شعرا

6.gif
ز جان شیرین‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش
○ نظامی
----------------
1.gif
لبخند معاوضه كن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت
○ شهریار
----------------
2.gif
چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار كه از اختیار بیرون است
○ حافظ
----------------
3.gif
به چشمك این همه مژگان به هم مزن یارا!
كه این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را
○ شهریار
----------------
4.gif
گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره كن
○ فروغی بسطامی
----------------
105.gif
خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش
○ حافظ
----------------
7.gif
عجب عجب كه برون آمدی به پرسش من
ببین ببین كه چه بی‌طاقتم ز شیدایی
○ مولانا
----------------
17.gif
آرامِ دل غمگین، جز دوست كسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم
○ فخرالدین عراقی
----------------
9.gif
منم شرمنده زین یاری كه كردی
همین باشد وفاداری كه كردی
○ وحشی بافقی
----------------
11.gif
بده یك بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟
○ نظامی
----------------
8.gif
ما را همین بس است كه داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نیست
○ عبید زاكانی
----------------
12.gif
چندین شكستِ كارِ منِ دلشكسته چیست؟
ای هرزه‌گرد مگر نیست كار دگرت؟
○ وحشی بافقی
----------------
66.gif
مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت
○ پروین اعتصامی
----------------
101.gif
گفتی تو نه گوشی (!) كه سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار كجا گوش‌تر از من؟
○ شهریار
----------------
59.gif
آخرالامر گل كوزه‌گران خواهی شد
حالیا فكر سبو كن كه پر از باده كنی
○ حافظ
----------------
13.gif
جمالش كرد حیرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
كه چشم از كشف ماهیت، نمی‌بندد تأمل را
○ اوحدی مراغه‌ای
----------------
14.gif
كی توان حق گفت جز زیر لحاف
با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف!
○ مولانا
----------------
18.gif
دریا و كوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی‌خجسته مدد كن به همتم
○ حافظ
----------------
19.gif
در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است
پیش آی گوش دل به پیام سروش كن
○ حافظ
----------------
20.gif
خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب
دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنید
○ محتشم كاشانی
----------------
21.gif
می می‌كشیم و خنده‌ی مستانه می‌زنیم
با این دو روزه‌ی عمر چه‌ها می‌كنیم ما
○ صائب تبریزی
----------------
24.gif
به حال سعدی بیچاره قهقهه چه زنی
كه چاره در غم تو، های های می‌داند
○ سعدی
----------------
42.gif
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
○ حافظ
----------------
25.gif
تو را زین پس جز فرشته نخوانم
ازیرا كه تو آدمی را نمانی!
○ فرخی سیستانی
----------------
64.gif
آن دگر گفت ای گروه زرپرست
جمله خاصیت مرا چشم اندرست
○ مولانا
----------------
28.gif
مكن از خواب بیدارم خدا را
كه دارم خلوتی خوش با خیالش
○ حافظ
----------------
37.gif
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست
خون خورم بی‌چشم مستت گر شرابم آرزوست
○ اهلی شیرازی
----------------
32.gif
چون نماید به تو این دولت روی
رو در آن آر و به كس هیچ مگوی
○ جامی
----------------
106.gif
نمی‌دانم كه دردم را سبب چیست؟
همی دانم كه درمانم تویی بس
○ اوحدی مراغه‌ای
----------------
107.gif
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنیم
○ حافظ
----------------
63.gif
ما شبی دست برآریم و دعایی بكنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بكنیم
○ حافظ
----------------
46.gif
آه از راه محبت كه چه بی‌پایان است
با دو منزل كه یكی وصل و یكی هجران است
○ صیدی
----------------
39.gif
مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بیکاری
عجب كاری برای مردم بیكار پیدا شد!
○ صائب تبریزی
----------------
34.gif
رو مسخرگی پیشه كن و مطربی آموز
تا داد خود از كهتر و مهتر بستانی
○ انوری
----------------
45.gif
گر به خشم است و گر به عین رضا
نگهی باز كن كه منتظریم
○ سعدی
----------------
31.gif
من مریض درد عصیانم كه درمانم تویی
دردمند این‌چنین محتاج درمان شماست!
○ محتشم كاشانی
----------------
41.gif
من چون نزنم دست كه پابند منی
چون پای نكوبم كه توئی دست‌زنان
○ مولانا
----------------
48.gif
حباب‌وار براندازم از روی نشاط كلاه
اگر ز روی تو عكسی به جام ما افتد
○ حافظ
----------------
35.gif
مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است
ز سِحر چشم تو بیچاره مانده‌ام مسحور
○ سعدی
----------------
44.gif
این بدان گفتم كه تا هر بی‌فروغ
كم زند در عشق ما لاف دروغ
○ عطار
----------------
104.gif
مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم
○ حافظ
----------------
103.gif
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
○ حافظ

----------------
این هم آخری:
50.gif
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:51  توسط oxinad  | 

شارژ ایرانسل بده تا وب بدم!

 

شارژ ایرانسل بده تا وب بدم!

ایرانی ها دیگه آخرشن. جدیداً عده ای با ID دختر در اتاق های فارسی زبانان یاهو مسنجر رخ نموده اند که پسرها را با پیغام عجیبی و جدیدی روبرو می کنند.

در صورت دادن PM به این ID ها شما با پاسخی عجیب روبرو می شوید. طرف که خود را دختری جوان معرفی می کند در ازای روشن کردن وب کم (دوربین) برای شما و نمایش دادن خود در آن تقاضای شارژ ایرانسل می کند.

البته معامله بدین صورت است که شما ابتدا باید شارژ را بدهید سپس او دوربینش را روشن کند. امتحان کردنش پای شما ۵۰۰۰ تومانی آب می خورد البته اگر چیزی گیرتان بیاید.

خوب این هم خودش یک نوع نوآوریه دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 11:2  توسط oxinad  |