تبليغاتX
· ▪•●●●ورود به شـــــرط بلوغ ღ♥ღ ㋡

· ▪•●●●ورود به شـــــرط بلوغ ღ♥ღ ㋡

مطالب جالب

قبل از ازدواج و بعد از آن ... (طنز)

قبل از ازدواج

مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آیا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟
.

.

.

  بعد از ازدواج :

 متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:33  توسط oxinad  | 

این تصویرو هرکی دیده قاطی کرده!(ادامه مطلب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:3  توسط oxinad  | 

بلوتوثت را روشن كن

لطفابراي ديدن اين كاريكاتور بسيار خنده دار بر روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:46  توسط oxinad  | 

نامه مادر غضنفر (طنز)

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .

 
این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 
وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

 آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

 گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم

 پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

 

 

 

 ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.


دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا.گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن .این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره ،اون هم دوتیکه است.بهش گفتم ننه من که عقلم به جائی قد نمیده .خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه را نپوشی.

 اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

 راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.

گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.

 این نامه ای هست که واسه دختره نوشته


تازگیا خیلی باهات حال میکنم .... راستیاتش یه جورایی میخوامت ...


خداییش از همشون با مرام تری ...


حداقلش اینه که جواب سلاممونو میدی ... کلاس نمیزاری واسمون !

امشبم مثل هر شب تو فقط آنلاینی ...

کره خر تو مگه کار و زندگی نداری که همش آنلاینی ؟

میدونی چیه من تو کف اون سرعت تایپتم ... ایول داری به مولا ...

ولی یوخده بی احساسی ... ! دیشب کلی برات قلب فرستادم ... ولی جواب ندادی ...

افغانی که لقت نمیکنیم !


امشب میخوام مختو بزنم .... میخوام مادر بچه هام شی !


اگه زید داری بگو ... با من روراس باش آبجی ... نرفست مارو دوونبال نخود سیا ...

بد جوری مارو گذاشتی تو خماری ... ولی میدونم که دلت با منه ...

اگه دلت با من نبود که هرشب بهم نمیگفتی :


Hi ghazanfar_ kocheke, I am an automated robot and I''m here to help you get familar with Yahoo! Messenger. Type some text in the window below and click ''SEND'' to talk to me

همین دیگه ..خبر جدیدی نیست

قربانت..مادرت.

راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:12  توسط oxinad  | 

شعار دولت(بدون شرح)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:7  توسط oxinad  | 

ماهیت جن

جن دارای حرکات بسیار سریع می‌باشد و به همین دلیل قبلاً می‌توانست در آسمان نفوذ و استراق سمع کند ولی با ظهور حضرت مسیح(علیه‌السلام) جلوی ورود و نفوذ آنها به آسمانها به صورت نسبی گرفته شد و با ظهور پیامبر گرانقدر اسلام حضرت خاتم الانبیاء(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) کاملاً از ورود آنها به آسمانها جلوگیری گردید. خلقت انسان بعد از خلقت جن روی زمین بوده است و جن‌ها هفت هزار سال پیش از انسان در کره زمین زندگی می‌کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 17:40  توسط oxinad  | 

كارت ملي افغاني ها!

18575_501.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:38  توسط oxinad  | 

سوتي هاي تازه

دانشگاه آزاد

دانشگاه آزاد

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:29  توسط oxinad  | 

هرچند كه كردان از آكسفورد مدرك نداشت اما به ديكشنري آكسفورد اضافه شد!

هرچند دانشگاه آکسفورد اتهام دادن مدرک دکترا به کردان را تکذیب کرد،اما واژه "کردان" به دیکشنری آکسفورد راه پیدا کرد  

-          Kordanize /'kərdənaiz/ (v.) [past tense: Kordanized / past participle: Kordanized ]

 (1): To get Ph.D without having B.Sc.
 (2): To become an important person (e.g. minister) by presenting fake certificate or documents.

  -          Kordanification( n.)  

(1): The process of receiving fake degree, especially from a prestigious university (e.g. Oxford )

(2): The relationship between happiness and telling a big lie.

(3): A method in order to gain Self confidence.

  -          Kordanism(n. )  

(1): The philosophy and strategy of telling lie to a large group of people (e.g. a nation)

(2): A psychological method for deceiving people and laughing simultaneously.

  -          Kordanic(adj. )  

 (1): Happy
 (2): Self Confident
 (3): Relaxed

  -          Kordanicly(adv. )  

 (1): In a Kordanic manner.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:4  توسط oxinad  | 

عکس و مصاحبه با یوزارسیف(مصطفی زمانی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:0  توسط oxinad  | 

اگه همه چيز زيب داشت چه مي شد؟؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:39  توسط oxinad  | 

پر هزینه ترین عروسی های تاریخ



 ازدواج دیوید و ویكتوریا بكهام در سال 1999  

مخارج = 800 هزار دلار
 
برای دیدن ادامه مطلب را بزنید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:56  توسط oxinad  | 

تصویر:از تولد تا مرگ یک دختر(خیلی جالبه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:23  توسط oxinad  | 

۞ اقدام وزارت ارشاد در مقابله با یاهو میسنجر برای خواهران۞ (طنـــــــــز)

خواهران عزیز در صورتی که از نرم افزار فاسد یاهو مسنجر استفاده می کنید حتما با این صحنه زشت آشنا هستید،بله این در خواست بی شرمانه ای است که بدون در نظر گرفتن شرعیات برای شما فرستاده می شود. 

ct8r8fgui7wx1oqyug6x.jpg

براي مشاهد بر روي ادامه مطلب كليك فرمائيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 12:18  توسط oxinad  | 

معـــــجزه ی باران (داستاني زيبا حتما بخون)

http://www.iribnews.ir/News/Photo/32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg


آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب
به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سیراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شیوه ی خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده که به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شیوه ی خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شیوه ی خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است که در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشکلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خدای شما چقدر بزرگ و توانا است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:52  توسط oxinad  | 

علت قطعی برق

بالاخره علت اصلی قطعی برق در سراسر کشور عزیزمان ایـــران معلوم شد !
البته خیلی کار سختی بود مهندسان کشور کلی زحمت کشیدند و مشکل رو فهمیــدند ...

به نظر کابل های برق کمی بازیشون گرفته بود همین
لطفا تا بارگذاری کامل تصویر صبر کنید...

                        power

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:34  توسط oxinad  | 

دختران ترک ..کلاه گیس روی روسری (جهانی بی عدالت)

نمی دانم به این جمله بخندم یا گریه کنم!

ترفند دختران مسلمان ترکیه برای حفظ حجاب

کلاه گیس روی روسری

210508014958.jpg

 این عکس را اگر به من نشان می دادند فکر می کردم به خاطر مانتوی تنگ در طرح امنیت اجتماعی بازداشت شده اند و دارند گریه می کنند.

210508015424.jpg

چرا کسی کاری نمی کنه؟؟؟
همه ما مردم آزادی می خواهیم ....فقط آزادی .....باید بجنگیم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:35  توسط oxinad  | 

مشاهده صورت حساب قبض موبایلتان و حتی دوستانتان از طریق اینترنت

یکی از کاربردی ترین قابلیتهایی که شرکت ارتباطات سیار برای مشترکین خود در نظر گرفته است که بسیاری از مشترکین از آن بی خبر هستند امکان مشاهده صورت حساب آخرین دوره قبض موبایل به شکل آنلاین و از طریق اینترنت میباشد. این ویژگی که بسیار عالی است و شما رو از شوکه شدن در سر برج فارغ میکند (!) ، به سادگی و تنها با وارد نمودن شماره تلفن همراه به همراه کدپستی مربوط به قبض موبایل قابل مشاهده میباشد. یعنی علاوه بر مشاهده صورتحساب تلفن خود میتوانید با دانستن کدپستی دوستان و اطرافیانتان صورتحساب موبایل آنها را نیز مشاهده کنید!

بدین منظور:
کافی است به آدرس
http://217.218.110.142/billing بروید.
در این صفحه در قسمت " تلفن همراه" شماره تلفن همراه خود را بدون 0 اول یعنی به عنوان مثال به شکل 9123456789 وارد نمایید.
در قسمت "کدپستی" ، کد پستی 10 رقمی خود را که بر روی قبض موبایل پیشین خود نیز درج شده است را وارد کنید.
در قسمت آخر هم کاراکترهای تصویری که مشاهده میکنید را وارد کنید و روی دکمه "جستجو ... " کلیک کنید تا صورتحساب آخرین دوره تلفن همراه خود را مشاهده کنید.

لازم به ذکر است در صوتی که از کدپستی اطلاع ندارید ، کافی است به آدرس
http://eservice.iran.ir/web/guest/post مراجعه کنید.
اکنون میتوانید تنها با وارد کردن شماره تلفن محل سکونت ، کدپستی را دریافت کنید.

دوستان عزيز با نظرات خود مرا در بهتر نمودن اين وبلاگ ياري نماييد

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 20:21  توسط oxinad  | 

گیر دادن گشت ارشاد به یک دختر 18+

گیر دادن گشت ارشاد به یک دختر که خیلی جالبه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:56  توسط oxinad  |